ارنست اورسل ( مترجم : على اصغر سعيدى )
106
سفرنامه قفقاز و ايران ( فارسى )
دستاندازهاى خطرناك بود . اين جاده در نقطهيى رود زانگا « 1 » را قطع مىكرد و بعد از گذشتن از گدار نسبتا دشوارى طول رودخانه را در جهت عكس و سربالا ادامه مىداد . دهكدهى درهى چيچك كه ساكنانش مالاكانها و در ايام تابستان روسهاى مقيم ايروان بودند ، در جاى بسيار خوش منظرهيى واقع شده بود . تپههاى حول و حوش ، پوشيده از جنگل و گل و گياه فراوان بود و اين همه سرسبزى آن منطقه در هيچجا نظير نداشت . كوهها نيز پر از انواع حيوانات شكارى بودند . اگر هيچ نوع وسيلهى تفريح و خوشگذرانى در اين دهكده وجود نداشته باشد ، دستكم به شكار و سايهى درختان در هر زمان دسترسى هست . ضمنا آسايشگاه آن نيز ، مثل بسيارى از آسايشگاههاى ديگر ، در شرف تكميل و بهرهبردارى بود . در گوشه و كنار دهكده چند ويلا ساخته بودند و اما آن هتلهاى بسيار عالى كه خبرش را شنيده بوديم ، عبارت بود از مهمانخانههاى ييلاقى نامربوطى كه از ديوارهاى گلى و سايبان حصيرى ساخته شده بود و كمى دور تر ، در وسط زمين بىصاحبى ، تير بلندى نصب كرده و بر بالاى آن با خط درشتى نوشته بودند : بازار . ظاهرا قرار بود در آينده مثل ساير تأسيسات خيالى ، ميدان و بازارى در اين محل احداث گردد . حاكم ايروان خستگىهاى ادارى خود را مرتبا در اين اقامتگاه دنج و آرام در مىكرد . چون ما حامل توصيهنامهيى به اين عالى جناب بوديم ، براى تقديم احترام و اداى تشريفات به حضورش شرفياب شديم . در آن لحظهيى كه مىخواستيم او را ببينيم ، در باغش مشغول صرف چاى بود و در عين حال دستى به سر و گوش گوسالهيى مىكشيد . ظاهرا چون خوشى طبيعى و خلوت او را بر هم زده بوديم ، با ما بسيار سرد و خشك برخورد نمود . با آنكه مثل بلبل فرانسه حرف مىزد يك دفعه اين زبان را فراموش كرد ، و بقيهى مطالب را به زبان ملى خود ادامه داد و ژروم گفتههاى او را براى ما ترجمه كرد . اگر به سخنانش گوش مىداديم ، رفتن به ايروان بىحاصل بود و ما مىبايست براى عزيمت به پاريس - تنها شهر دلپذير و سرگرمكنندهى جهان - بدون فوت وقت يكسره به تفليس برمىگشتيم . چون متقاعد كردن عالى جناب در اينكه براى رفتن از بروكسل به جاهاى تفريحى خيلى راههاى كوتاهترى از قفقاز وجود دارد ، بىفايده به نظر مىرسيد ، از حضورش مرخص شديم و سرحال و شوخىكنان از حرفهايى كه شنيده بوديم ، گشتى
--> ( 1 ) . Zanga